تبليغاتX
❤❤عشق بی کران❤❤

 
عکس های رمانتیک و عاشقانه
دلتنگت که مي شوم

 

پريشانت که مي شوم

 

ويرانت که مي شوم...

 

دفترم را ورق مي زنم

 

که لابلاي تک تک واژه هايش

 

که لابلاي تمام خطوطش

 

که لابلاي تمام صفحاتش


ترا نوشته ام...

 

دلتنگ تر مي شوم

 

پريشان تر مي شوم

 

ويران تر مي شوم....!!!

+ تاريخ 91/02/11ساعت 9 PM نويسنده mary |
 

 

     تا اطلاع ثانوی در دسترس نیستیم

 

                                   

شدیدا سرمان به درس مشغول است به بزرگی خودتان ببخشید!

 

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است

...دلم برای کسی تنگ است

 

+ تاريخ 90/07/02ساعت 7 PM نويسنده mary |

 

آرزوهای ویکتور هوگو..

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.



و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.



و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.



و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگي را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!



و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم!

            ویکتورهوگو

 

 

 واما چند سخن کوتاه..........

 

 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . .

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .

قدر 5 چيز را قبل از 5 چيز بدان:
- جوانی را قبل از پيری

- بی نيازی را قبل از فقر
- سلامتی را قبل از بيماری
- فراغت را قبل از سرگرم شدن
- و زندگی را قبل از مرگ

 ما آمده ایم كه زندگی كنیم تا قیمت پیدا كنیم، نه به هر قیمتی زندگی كنیم.

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی.

 وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده

 از خدا بترس هر چند اندك، و میان خود و خدا پرده اى قرار ده هر چند نازك.

 نمی توان برگشت و آغاز خوبی داشت، اما می توان شروع کرد و پایان خوبی داشت.

 

                        نظرات

+ تاريخ 90/04/04ساعت 2 PM نويسنده mary

دیروزرا سوزاندیم برای امروز

امروزمان را گذراندیم برای فردا

و فردایمان دیروزی دیگر

آری..

این است بازی پوچ ما انسانها

                                              برای نظردادن کلیک کنید
+ تاريخ 90/03/29ساعت 12 PM نويسنده mary
    من صبورم ولی به خدا...    

 

 من صبورم ولی به خدا...

دست خودم نیست اگر میرنجم.

اگر شادی زیبای شمارابه غم غربت چشمان خودم می بندم.

شما نمی دانید چقدر محزونم...

وبه یاد همه ی خاطره ها یک شبنم افتاده به خاک مغمونم.

من صبورم ولی..

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم..

بی دلیل از همه می رنجم..

 بی دلیل دلم می شکند..

بی دلیل اشکم می ریزد...

بی دلیل دلتنگ می شوم..

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب می ترسم..

من صبورم ولی به خدا..

نمی دانم چرا همه اش غمگینم..

 من غم نمی خورم...

این غم است که مرا می خورد...

ولی می خواهم از این پس تنها بخندم...

به همه ثانیه ها..

به همه ساعاتی که غم رخنه در جان من کرده..

می خواهم بخندم...

تا غم از رو بروددر بر من..

                         

                 نظرات...

              

+ تاريخ 90/01/15ساعت 6 PM نويسنده mary

 

        

                عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم

                     ازبازی سرنوشت راضی هستیم

                    داریم به دور خودمان می چرخیم

                      مانند  قطار  شهر بازی  هستیم

           

                  ای عشق! چه زود بی پناهت کردیم

                     آلوده ی  تهمت  گناهت  کردیم

                    دیدیم که از شهر تو را می رانند

                    از دور فقط فقط نگاهت کردیم

            

                بگذار که جاودانه با هم باشند

                 در بستر رودخانه با هم باشند

                   از آب نگیر  ماهی عاشق را

                 بگذار که عاشقانه با هم باشند

          

         خود کار سه رنگ قابلم را نبری !

       دفترچه ی مشق خوشگلم را نبری!

           من با تو سر نیمکت زندگیم

        عمریست مواظبم دلم را نبری!

       

          یک عمر در اضطراب ماندیم همه

        در تاب و تب و عذاب ماندیم همه

        این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد

       عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه

                   "جلیل صفربیگی"

 

              برای نظردادن کلیک کنید

+ تاريخ 89/12/20ساعت 7 PM نويسنده mary
 

      

 

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....

ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلمرا پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.


و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....

من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

                                        برای نظردادن کلیک کنید

+ تاريخ 89/09/23ساعت 3 AM نويسنده mary
غزلک

 

غزلک شکستنت کار کیه؟

        به عزا نشستنت کار کیه؟

 عسلک نبینم افتادن تو

          بگو پرپر شدنت کار کیه؟

         غزلک گریه نکن ...گریه به چشمات نمیاد

سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کی شکست؟

                زورق رهایی تو" چه جوری به گل نشست؟

ای نگین از همه ستاره ها" ستاره تر

             راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

        غزلک گریه نکن ...گریه به چشمات نمیاد

غزلک قشون قشون ستاره ها دنباله ی تو

                 همشون عاشق بد بخت هزار ساله تو

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست؟

           که نمی رسه کسی به داد شب ناله های تو؟

            غزلک گریه نکن ...گریه به چشمات نمیاد

پس بزار تنهایی ما بین ما قسمت بشه

             نا خوشم ناخوش ناخوش" بی خود اما خود تو

داره من کم میشه از من "میرسه تا خود تو.

                 کی برای شونه هات غزل میبافه جای شال؟

جز من من" کیه نزدیک مث تن با خود تو؟

                 غزلک گریه نکن ...گریه به چشمات نمیاد

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود

غزلک هر چی که هس" بد جوری خوبی واسه من

غزلک یار اگه اوار تو شد گریه نکن

اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن

غزلک هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو

ته هر کوچه ی بن بست غزل خونه ی تو

همه کس به اسم تو قصه ی ما طلسم تو

       غزلک گریه نکن ...گریه به چشمات نمیاد

 

                       برای نظردادن کلیک کنید

+ تاريخ 89/09/04ساعت 10 PM نويسنده mary

 

 قطره...

   

 

خیلی وقت بودكه قطره؛ دلش دریا می خواست
 به خدا خواسته اش رو گفته بود


هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی،

 راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبورکردوگذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت
 
و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
 
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را

اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !

پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

                            برای نظردادن کلیک کنید

+ تاريخ 89/08/26ساعت 10 PM نويسنده mary
عاشقی

        جرم            

              قشنگی

                      است!

 

 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

            چند روزیست که هر دم به تو می اندیشم

                      به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

                             به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور

                       به همان سایه همان وهم همان تصویری

               که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

            یعنی ان شیوه ی فهماندن منظور به هـــــــم

                     به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

                             به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو

                    به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

             به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

            اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است

                   در من انگار کسی در پی انکار من است

                            یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است

                    یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

             می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

              بر ســـــــر روح من افتـــــاده  و آوار شده

                       در من انگار کسی در پی انکار من است

                            یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است

                       یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش

               می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

             اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است

                      ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

                       راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟

                    اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

            پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

            عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش

                   آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود

                          آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود

                  اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

         و تماشا گه  این خیـــــــــــــــل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی            مشق من آن شبـــح شاد شبانگـــاه تویی

                             برای نظردادن کلیک کنید

+ تاريخ 89/06/19ساعت 3 AM نويسنده mary
 

خانه دوست کجاست؟؟

 

 

امروزتیتر هر روزنامه ای این است خانه دوست کجاست؟

همه در تکاپوی پیداکردن خانه یارخود

به سراغ دفتر شعر سهراب و فریدون می روند.

بارها و بارهاکتاب شعر سهراب ورق می خورد،

ولی همه در انتهای کوچه بن بست می مانند.

کتاب مشیری باز می شود،بوی دوستی پخش می شود!

باز عطر گل قاصدک در هوا می پیچد!

ولی آن خانه قدیمی که

 بر درش گل دوستی نصب شده است پیدا نمی شود.

آن خانه تنها در خاطرات باقی می ماند!

جایزه این سوال میلیونیست!

چه کسی می داند خانه دوست کجاست؟

 ؟

              ؟

من می دانم.......

من می دانم که خانه دوست کجاست!

آن جایی است که پر عطر گل میخک و یاس و شبنم است!

آن جایی است که بوی کهنه دفتر خاطرات کودکی را میدهد!

صدای قهقهه محبت در فضا پیچیده است !

ومن میتوانم رد پای عشق را در آنجا ببینم.

خانه ی دوست آنجاست.

کوچه های باریک که هر لحظه می توان

 صدای جیرینگ جیرینگ دوچرخه هارا شنید.

خانه دوست آنجایی است که زیرانوار طلایی خورشید

رنگ دگر پیدا میکند.

وبا وزش هر نسیم دوستان در خانه دوست جمع می شوند.

آری............!

خانه دوست آنجاست!

 

               برای نظردادن کلیک کنید

 

+ تاريخ 89/06/05ساعت 9 AM نويسنده mary
   

  دلم چون کودکی دلگیر

          پا را بر زمین می کوبد
                       که عمر خویش می خواهم! 
                                        

 

      برای دیدن این پست به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/05/20ساعت 11 PM نويسنده mary

 

دوباره آسمان این دل ابری شده...

.

برای دیدن این پست به ادامه مطلب بروید.

               

                      برای نظر دادن کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/04/11ساعت 6 PM نويسنده mary
 
عهد  
 با خود عهد کرده بودم ... 
برای دیدن این پست به ادامه مطلب بروید    
 
           
               برای نظر دادن کلیک کنید

ادامه مطلب
+ تاريخ 89/03/31ساعت 10 AM نويسنده mary

 

                 

   

داستان عاشقی  نی نی ها.......

قشنگه...دوست های عزیزم حتماپیشنهاد میکنم بخونین

یه نی نی که ماجرای عاشق شدنش روبرامون می گه

البته تصویری هست                   

داستان درادامه مطلب۰۰۰

                         برای نظردادن کلیک کنید


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/03/23ساعت 5 PM نويسنده mary
 

 استعفا از بزرگ شدن

 

                                    

درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/03/19ساعت 5 PM نويسنده mary |
    ازهمه قسمت دنیا........    

  

  ازهمه قسمت دنیا--تنهایی قسمت ماشد 

            دیگه ازشادی وخنده--دل عاشقا جدا شد

                            

 

برای دیدن این پست به ادامه مطلب بروید

  


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/03/19ساعت 5 PM نويسنده mary |
 

پشت           

سر هر

معشوقی

 خداایستاده است....

 

  برای دیدن این پست به ادامه مطلب بروید

                                


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/02/27ساعت 6 PM نويسنده mary |
شکست دل.....

                   

درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/02/08ساعت 10 PM نويسنده mary |
سرنوشت من.......              

درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/02/08ساعت 10 PM نويسنده mary |

                

 

اسم اون کوچه یادم نیست......

 

درادامه مطلب         

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 89/02/08ساعت 9 PM نويسنده mary |

زمان......

طولانی می شود

 برای کسانی که غصه دارند

.

.

کوتاه می شود

برای کسانی که شادهستند

.

.

دیر می گذرد

برای کسانی که منتظر هستند

.

.

زود می گذرد

برای کسانی که عجله دارند

.

.

ولی

ابدی می شود

برای کسانی که عاشق هستند

 

(به امید دیدار)

 

 

+ تاريخ 89/02/08ساعت 12 PM نويسنده mary |

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس